تبليغاتX
آنچنان كه يادداشت مي كنم...
مدتی ست از فرد نو -که اصطلاحی من در آوردی ست- خیلی خوشم آمده است. سنخیت عجیبی با دوبیتی دارد و در کنارش اما مسلما دوبیتی نیست. فرد است. فرد یک جورهایی ناکامل است و تزویج مایه ی تکامل آن. اصلا قشنگی فرد هم به همین ناکاملی ش است. -وقتی می گویم فرد موکدا منظورم فرد نو است- قشتگ است چون در بند پایان نیست. یک چیزی می گوید و می رود. چیزی شبیه عمده ی داستان های کوتاه. یک روایت است که لزوما آغاز و اوج و فرود ندارد. روایت گذرا مثلا. انگاری بریده ای از یک حکایت بلند، یا شاید زوج.

خلاصه که مدتی ست زیادی رفته ام توی کف فردنو و زیادی هم می سرایم و منهای آنهایی که نمی شود این جا نوشت شان، این یکی را این جا می گذارم:


هوا پس،

آسمان خسـ ...

                 ...ــته مثل تنفس.

+ يادداشت شده در ساعت 5:28 بعد از ظهر توسط سعید |
*. از وقتی که وایرلس کوی را راه انداخته اند با آن سرعت تهوع آور و زیادش, حوصله ی اینترنت را ندارم. حوصله ی این کلودکلاسترینگ گسترده.

*. می دانی, اهراز از هرچیزی می تواند دو علت داشته باشد که به گونه ای در تضاد با هم اند: اولی ترس از شکستن تابوی آن چیز که به نوعی مبهوت ابهت آن چیز شدن است و پیش از تجربه ی آن وجود دارد. فروید می گوید تابوها ناخواسته توتم می شوند و توتم ها ناخواسته تابو.

دومی عدم رغبت به آن چیز یا به نوعی دست کم گرفتن آن چیز که پس از تجربه ی آن به وجود می آید. نوعی نگاه از بالا که گرچه خودخواهانه یا خوشیفته وار به نظر می آید, اما لزوما این چنین نیست.

*.سیری ست. انگار که فنری, می پیچد و به بالا می رود. اگر چیزی از بعد سوم ندانی, گمان می کنی بیهوده می چرخد. سیری ست.

*.قدیم ها پیش که می رفت کارهای روز قبل م احمقانه به نظر می رسید. بعدتر اما پیش که می رفت کارهای امروزم, دیروز احمقانه به نظر می رسیدند. مدت هاست که به حماقت کارهای دیروزم فکر می کنم و کارهایی می کنم که دیروز احمقانه به نظر می آمدند. حالا یا واترقیدگی رو به جلو, یا پیشرفت پس گرا, یا این که یک چیز دیگری. یا هم این که هرچیز دیگری.

*. این شعر باید مال اوایل امسال باشد. اندازه ی یک بی ربط نوشت:

سالی گذشت و کم شد از عمری که طاق بود.

عمری به جست و جوی مَهی - مَه محاق بود. -


روزان من همیشه شبیه شبی بلند

شب های من همیشه همه بی چراغ بود.


سردی ِ روح من چو تن لاشه واره ای,

گر زنده مانده ام همه از اشتیاق بود.


چیزی نمانده بوده مرا چند پارگی,

حسنی ز یار بوده اگر اتفاق بود.


بادی خنک ز جانب من سوی یار رفت.

کان صد هزار آه من اندر فراق بود.


ترسم گمان عابد و سجاده ام برند.

پیشانی ام چراکه به مهر تو داغ بود.

+ يادداشت شده در ساعت 3:39 بعد از ظهر توسط سعید |
هرچیزی ابتدا ش سخت است.  زحمت دارد یعنی. یکی ش همین خودمنتقد بودن است. کمی که گذشت اما راحت می شود. بعد تر ها حتا کیف هم می دهد. کم کم هم عادت می شود. هر عادتی بعد تر می شود اعتیاد. آن وقت است که اگر معتاد شدی که خودمنتقد باشی٬ لاجرم تبدیل شده ای به موجودی -اقل کم- دوپاره. یک اسکیزوفرنیایی- که همان روان گسیخته باشد. و به حق که ترجمه ی جذابی ست. اما خیال نکن بد است. هرچند می گویند یکی از روان پریشی های سه گانه است. اما هرچه هست٬ بد نیست. یعنی اصلا خودش برای خودش عوالمی دارد. فکرش را بکن٬ این که خودت خودت را مقصر کنی و خودت از خودت دفاع کنی و خودت از خودت مچ گیری و خودت از خودت دست گیری و همین طور الا آخر. هزار جور تئاتر و انتر بازی. هزار جور تجربه ی زیستن٬ آن هم همروند. هزار جور تجربه ی مواجهه با خود.

و خب٬ گاهی که با خودم درگیر می شوم٬ یاد جلسات دفاع تز های ارشد و دکترا می افتم با آن سه استاد کذایی.

راستی٬ برنامه که می نویسیم٬ در پردازه های همروند٬ باید خیلی حواسمان به نقاط Synchronization باشد. نقاطی که پردازه ها به هم می رسند. به تجربه می گویم این حساسیت٬ عینا این جا مصداق دارد.

بی ربط نوشت: می گویند اگر از چیزی بترسی٬ سرت می آید. مدتی است به ذهنم رسیده قضیه را به عکس استعمال کنم. دارم از برخی عواقب می ترسم٬ نکند خدا خواست و سرم آمد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*. از حضرت علی ست.

 

+ يادداشت شده در ساعت 0:26 قبل از ظهر توسط سعید |
و کیست آنکه زل زده٬  نظاره مي كند مرا؟

تمام كار هاي من،

دوباره مي كند. تمام زندگي ش گو،

                                        كه سخره مي كند مرا.

+ يادداشت شده در ساعت 9:54 قبل از ظهر توسط سعید |